تبليغاتX
زمزمه های دلتنگی
كل بازديدها:
افراد آنلاین:


زمزمه های دلتنگی








دلم برای دلم می سوزد

 

و گریه به حالم اشک می ریزد

 

صبوری از دست من عصبانی است ومهربانی را سیلی می زند.می دانی چرا؟

 

دلم می خواهدببینی که چگونه زمین می گرید وقتی که عاشقی پیر می شود.

 

وفاصله زخمهای بشر افزون می شود.

 

ای کاش کمانچه ای بودم و برایت می نالیدم.

 

ای کاش آتشی بودم و بر لبهایت و در فاصله های خونین فراموشیت.

 

هیچ میدانی مقبره قلب من کجاست؟ پیکره ای که از ناز تراشیده اند.

 

خورشید من ملتهب است وچشمم آغشته به روشنایی فرداست.

 

آواز مرا می خواند وساز مرا می نوازد.

 

وقتی که جوانه صداقت را در بهار دوستی بکاریم وبعد دلمان را روی ایوان

 

انتظار پهن کنیم و زیر سایه بال چکاوکی بنشینیم ، زمزمه حسرت اولین

 

شکوفه غزل است و هجران بارانیست که تمام فصل می بارد...

 

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم آبان 1386ساعت 15:13  توسط الهه  | 


مرا در سینه پنهان کن

رهم ده در دل پر مهر واحساست

مرا مگذار تنها ای دلیل راه امیدم

بهشتم،آسمانم، شعر جاویدم

مرا بگذار در زنجیر زندان غمت باشم

برایت قصه ها خوانم

به پایت شعر ها ریزم

مرا بگذار تا مستانه در پای تو آویزم

مرا در دیده پنهان کن

چه شبها تا سحر رویای آن چشم سیه کردم

مرا مگذار تا دور از تو ..ای مستی تبه گردم

ز پایم بند دل بگشا

مرا بگذار تا کاخی برایت از وفا سازم

تو را با کعبه دل آشنا سازم

بیا با من

بیا تا در میان موج دریاها

میان گرد باد سخت صحراها

کنار برکه های غرق نیلوفر

تهی از یاد فرداها

ز جام چشمهای تو می ناب نگه نوشم

منم آن مرغک وحشی

قفس بگشا

ز پایم بند دل را بر مدار ای آشنای من

مرا بگذار تا عمری اسیر آرزو باشم

سرا پا گفتگو باشم

شه من، شهر زاد گفتگو باشم

مران از سینه یادم را

مرا از کف مده آسان

مده،امید جاویدم

به لوح عشق من پایان.

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت 15:39  توسط الهه  | 


 

 

من وشب همیشه تنهاییم

 

کاش می توانستم تنهاییم را بر سینه ماه نقش کنم

 

کاش دستی مرا تا بی نهایت می برد.

 

شب زیباست و تو خلوت شب با خود میشود تنها شد و همراه با ستاره ها به مهمانی ماه رفت.

 

شبها ایمان در دل آدمها جوانه میزند و نگاهمان رو به دیدار آسمان میبرد

 

خدایا امشب از کجا و به نام چه کسی بنویسم؟

.

.

.

.

.

انگشتانم در جنوب و اشکهایم در مشرق جریان دارند.

 

صدایم در رویاهای بومی تو می تپد.

 

ای که شبها در حواشی تپه های سوخته ریحان وشب بو می کاری بگذار زیر عطر صدایت قدم بزنم.

 

روزها و شبها مثل گرد باد به خود می پیچند و ردی باریک بر پشت روزگار باقی می گذارد.

 

و من تو در زمین ته نشین میشویم.

 

من و تو باقی نمی مانیم.

 

شاید هیچکس روی مزارمان شاخه گلی نگذارد.

 

بیا کنار من بیا تا یک عکس از روحمان بگیریم.استخوانهای من تشنه اند.

 

همه فرات را در کاسه ای بریز ونیل رابه من نشان بده.می خوام کلماتم را در سبدی کوچک بگذارم

 

و در امواج آن رها کنم.

 

به من بگو چگونه می توان از یک کبوتر آسمانی تر بود؟

 

چگونه می توان مثل ریشه ها نبود و به زمین دل نبست؟

 

چگونه می توان آینه وار سرشار از تماشا بود؟

 

من میدانم خورشید هر شب رو به سراب می رود و مهتاب هر شب حلالی تر می شود.

 

قلب همه آدمها نیز یک روز غروب خواهد کرد.

 

من می دانم در انبوه ابرها حتی یک ماهی کوچک نمی تواند شناور باشد.

 

من میدانم روزی روی لبخندهای ما غباری سنگین خواهد نشست.

 

بیا برویم سوی افقهای سرخ عشق وخاطره.اینجا پشت نگاههای مه آلود پرواز سینه سرخان به

 

چشم نمی آید.

 

بیا برویم . پاییز که بیاید پرستوها از درخت می افتند وبرگها پر از سرود آخر میشوند.

 

پاییز که بیاید،آوازهامان زیر باران خیس می شود.

 

بیا برویم عقربه هاروی 7 سکوت کرده اند تو هفت بار به دنیا آمده ای ومن هفت بار از دنیا رفته ام.

 

و سیبها هفت روز دیگر معطر میشوند

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 12:33  توسط الهه  | 


 

 

روز اول پیش خود گفتم که او

 

ازدیاره باوفایی آمده

 

عاشقانه می پرستد او مرا

 

از تبار روشنایی آمده

 

روز دوم پیش خود گفتم که او

 

امده تا جان دهد رویای من

 

او تمام آرزوهای من است

 

امده شاید شود فردای من

 

با همین فکر خیال و آرزو

 

مست گشتم اینکم دلدار او

 

خانه کرد او در میان قلب  من

 

من شدم دیوانه دیدار او

 

حال بعد از این  همه رویای خویش

 

تازه دانستم که او مرد است مرد

 

قلب او از جنس سنگ خاره است

 

خانه دستان او سرد است سرد

 

او زمینم زد مرا بشکست ورفت

 

نو گل احساس من از شاخه چید

 

آرزوهای مرا در گور کرد

 

خرمن عشق مرا آتش کشید.

 

****************************************

 

 

____ وداع _____

 

 

((به سفر خواهم رفت))

 

کلماتی که ز لبهای ز گل خندانت

 

آمد و قلب مرا سخت آزرد

 

قلب من در تپش است

 

لحظه ای مات شدم...

 

لحظه تلخ وداع هر گز از یاد نرفت

 

من تو را می بینم

 

با لبانی خندان

 

چمدانی در دست ، کوله باری بر پشت

 

من ولی در سینه دارم آهی سوزان

 

اشک من چون باران

 

و دو دستم لرزان

 

و تو به آینه خود می نگری

 

من دوچشمم خیره

 

خیره بر جاده ای که قرار است تو فردا بروی

 

و سر انجام تو را با خود برد

 

من فقط دست تکان میدادم

 

غرق اندیشه که من

 

تا ابد از تو جدا خو اهم بود...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 10:15  توسط الهه  | 


خدایا ! با من صحبت کن

کودک نجوا کرد ،(( خدایا با من صحبت کن)) و یک چکاوک آواز خواند ولی

کودک نشنید.

کودک با صدای بلند گقت،((خدایا یک معجزه به من نشان بده)) و یک

زندگی متولد شد. ولی کودک نفهمید.

کودک نا امیدانه گریه کرد وگفت،(( خدایا مرا لمس کن و بگذار تو را بشناسم))

پس خدا نزد کودک آمد و او را لمس کرد

ولی کودک بالهای پروانه را شکست و در حالی که خدا را درک نکرده بود از

آنجا دور شد.

*****************************************

شکل آسمان بود.....

شکل بادبادک....

شکل عروسکی بی صدا...

شکل یک آرامش ممتد...

همه ذرات وجودم سادگی را تجربه کرد...

ازآن زمان روزها سالها نه لحظه ای می گذرد وهنوز من و آینه و کهنه زندانی در قاب

چشمها...

قصه ای به درازای زمان ...

ا

زخودم دور می شوم نه از آینه نه از بادبادک ...چگونه به هوافت!...

دستهایم خالی بود ...

امشب آسمان دراسارت ابرهای تکه تکه ماه را گم کرده بود...

سفراز دیروز تا هنوز نگاهم در مسیر بادبادک ...

هنوز هم دستهایم خالی است...

از آن زمان که من ترک اسب آزو نشستم و کالسکه خیال را به دنبال کشیدم چقدر گذشته ؟؟!

من تاکجا تاختم که اینگونه خسته ام؟.....

من تاکجا تاختم که اینگونه خسته ام؟؟!...

راستی از سوراخ کلید اتاق هم می شود آسمان را دید ...

فقط باید دید.........

چقدر فرو رفته ام.....!!!!

شاید نردبانی مرا ببرد تا پنجره ای رو به حققت...

ا

ز آن زمان روزها سالها نه لحظه ای می گذرد......

پله پله تجربه کرده ام که راستی می شود بادبادک را هم دزدید....

چگونه به هوا رفت؟؟! ....

دستهایم خالیست......

چگونه به هوا رفت؟؟.

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت 8:56  توسط الهه  | 


رفتم که نباشم ...!

که تو باشی و تو ...!

که چقدر لحظات بی تو بودن را مزه مزه کردم ...

 همه نبودنهایت تلخ بود.

 همه گس ... همه کال ...

 همه بی طعم از رویشی نه از خاک تنم ...!

 تو ماندی ... ولی هرگز از مقصدم نپرسیدی !

 که کجای راه " من " را گم کرده ام ...؟!
آری ...

 من از دیار غربت غربتم را دیاری غریبم....!

 و رهگذری که از ميان ذهن من ميگذرد ...

 هنوز هم غايب است ...
چقدر خستگی راه را در پاهای پینه بسته و آبله زده ام ، احساس کردم ...!

و تو هیچ ندانستی که چقدر در پی تو با پای پیاده به دنبال باد، تا انتهای راه دویدم ...!؟

و هیچ نیافتم ...!

 نه من را ، نه ترا ...!

و باز گشتم به ابتدای راهی که تو هم دیگر در آن نباشی ...

 به آغازی که من بودم و خدایی که آن روز درخت سیب را آفرید ...!

 از ابتدایی ترین راه ، آغاز خواهم کرد.
دوباره خواهم ساخت .
..!

 حتی اگر دیگر تو هم نباشی ...!

 نهالی خواهم کاشت ...!

 خوشه ای از دلی پاک ...!

 ساقه ای از صداقتی بی ریا ...!

دیگر گندمی های گیسوانت را به دست باد نخواهم داد ...!
آنقدر رفتم و رفتم ، که هنوز هم برنگشتم

شب را دوست دارم !

 چون ديگر رهگذري از کوچه پس کو چه هاي شهرم نمي گذرد

 تا سر گرداني مرا ببيند .

چون انتها را نمي بينم .

تا براي رسيدن به آن اشتيا قي نداشته باشم

شب را دوست دارم چون

 ديگر هيچ عابري از دور اشک هاي يخ زده ام

 را در گوشه ي چشمان بي فروغم نمي بيند

 شب را دوست دارم : چرا که اولين بار تو را در شب يافتم

 از شب مي ترسم : تو را در شب از دست دادم.

 از شب متنفرم ، به اندازه ي تمام عشق هاي دروغين با آفتاب قهرم ،

 چرا شبها به ديدارم نمي آيد؟

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 0:36  توسط الهه  | 


باز کن پنجره ها را که بهار

از کنار یک رود

از دل یک گل ناز

 کم کمک می آید

 باز کن پنجره ها را که نسیم بر دلت روح تجلی بخشد

وز رخت رنگ شقایق گردد

باز کن پنجره ها را که نسیم

با بهار آمده است.

لحظه ای گوش کن آواز قناری انگار

همره خنده قمری به غزلخوانی باغ آمده است

باغ را خوب نگر

که درختان با هم با جوانه هاشان

همگی منتظرند

چشم در راه بهار

باز کن پنجره ها را که بهار

کم کمک می آید.

 

وقتی که یاس می شکفد، وقتی که چلچله می خندد، وقتی که

دشت نفس می کشد، وقتی که آسمان آبیست، پنجره را بگشای

بگشای و ببین پای هر پنجره سمبلی پیدا شده است و زندگی در

وجود چمن جاریست.

 

*****************************************

 

جدال عقل واحساس

 

عقل واحساس و جدال بین این دو رو شاید خیلی ها تجربه کردن. من هم تجربه کردم

شاید در یک دوره از زندگیت دقت کنی ببینی با بقیه فرق داری .برات چیزایی مهمه که

 برای بقیه مهم نیست . چیزایی ناراحتت می کنه که اصلآ بقیه رو ناراحت نمی کنه و

شاید اصلآ نمی بینن که ناراحت بشن و از چیزایی شاد می شی که برای بقیه هیچیه.

وقتی میری بینشون هم تو احساس غریبی می کنی هم اونا احساس غریبی می کنن

نه تو باهاشون جور می شی نه اونا با تو جور میشن.....

هر جا می ری آدمها همین طورین. اصلآ گاهی اوقات فکر می کنی نکنه اونا از یه سیاره

دیگه اند. نکنه تو از یه سیاره دیگه ای هستی.

این جور نمیشه .می خوای زندگی کنی. می خوای تو شون بر بخوری . می خوای....

عوض می شی. احساسات رو می زاری کنار. اصلآ هم محلش نمی دی . خیلی هم

 پاپیچت شد میزاریش زیر پات .

این همه با احساس زندگی کردی چی شد؟چی داری پیش بقیه... می شی یه آدم

درست وحسابی . زندگیت هم درست وحسابی میشه . حالا دیگه نقشه می کشی

 که چیکار کنم اینو داشته باشم و بعد با چه ترفندی اون رو هم به دست بیارم وبعد

وبعد وبعد....

میشی مثل بقیه زمینی ها . مثل همه اونایی که به حساب خودشون زندگی می کنن

و زنده اند و همه چی دارند وخوشند و.....

دیگه مگه خدای مخربون کمکت کنه . شاید یه عشق پاک یه دوست خوب ، یه اتفاق

ساده،یه لحظه آسمونی باعث بشه که بر گردی به اصلت و دلت رو بزاری سر جاش

و دیگه تا آخر بودنت نازشو بکشی وحرفشو بخری و....

 

 


+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اسفند 1385ساعت 23:10  توسط الهه  | 


 

 

  • دخترک بر جلوآمدگی لبه پنجره تکیه زده و اشک ریزان به بیرون پنجره نگاه می کرد تا سگ مورد علاقه اش را دفن کنند. پدربزرگ متوجه این صحنه شده و با شتاب او را به طرف دیگری هدایت نموده و پنجره را باز کرد و باغچه ای پراز گلهای رنگارنگ زیبا و علفهای سرسبز و خرم درجلو دخترک ظاهر شد. دخترک با دیدن این منظره احساس شادی و آسودگی می کند. پدر بزرگ در حالی که موی دخترک را نوازش می کند ،می گوید :"دخترکم ،پنجره را درست بازنکردی." بخاطرداشته باشید:درکنار ناکامی و شکست دریچه دیگری قرار دارد و شاید شما از آن امید و نشاط را ببینید.
  • پیرمردی سوار بر قطار به مسافرت می رفت . به علت بی توجهی یک کفش ورزشی وی از پنجره قطار بیرون افتاده بود . مسافران دیگر برای پیرمرد تاسف می خوردند. ولی پیرمرد بی درنگ کفش دیگرش را هم بیرون انداخت.همه تعجب کردند .پیرمرد گفت که یک کفش نو برایم بی مصرف می شود ولی اگر کسی یک جفت کفش نو بیابد ، چه قدر خوشحال خواهد شد." ادم معقول همواره می تواند از سختی ها شادمانی بیافریند و با آنچه از دست داده است فرصت سازی کند .
  • شکارچی از آشیانه عقاب جوجه عقابی را گرفته و به خانه خود آورد ه و در مرغدانی جوجه عقاب را می پروراند. کم کم این جوجه بزرگ شده و شکارچی می خواست او را چون عقاب شکاری بپروراند. اما چون جوجه عقاب هرروز با مرغان زندگی می کرد اصلا میلی به پرواز نداشت. عاقبت ،شکارچی به ناچار جوجه را به قله کوه همراه آورد و ناگهان او را پرتاب کرد . عقاب بیچاره مانند قطعه ای سنگ به پائین سقوط کرد اما و از بیم و هراس مرگ نهایتا به پرواز در آمد. باید به خود اعتماد داشت. اطمینان و جسارت انسان معمولا درموقع جنگیدن برای مرگ یا پیروزی و در زمان گریز از خطر و مهلکه شکل می گیرد .
  • هرروز صبح هنگامی که خورشید از شرق طلوع می کند، در دشت پهناور افریقا جانوران شروع به دویدن می کنند. در این موقع شیر به بچه خود می گوید که تو باید تندتر و تندتر بدوی . اگر نتوانی از بز کوهی که آرام تر از دیگر حیوانات است بدوی ، از گرسنگی خواهی مرد. درسوی دیگر، بزکوهی هم به بچه خود چنین می آموزد:تو باید تند تر بدوی، اگر نتوانی از شیر که سریع تر از همه می دود ،جلوتر بدوی ،شکار خواهی شد . " هنگامی که شما از موفقیت خود راضی و خوشنود و قانع باشید ،باید بدانید که گرچه شما سریع می دوید ولی دیگران تند تر ازشما می دوند.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 23:34  توسط الهه  | 


دو مرد جوان نزد شیوانا آمدند واز او پرسیدند:

 

فاصله بین دچار مشکل شدن تا راه حل یافتن چقدر است؟

 

شیوانا اندکی تامل کرد وگفت: فاصله مشکل یک فرد تا راه نجات او از آن مشکل

 

برای آن شخص به اندازه فاصله زانوی او تا زمین است!

 

آن دو مرد گیچ وآشفته از نزد شیوانا بیرون آمدند و در بیرون از مدرسه با هم به بحث

 

و جدل پرداختند .

 

اولی گفت:من مطمئنم که منظور استاد معرفت این بوده که باید به جای روی زمین

 

 نشستن  از جا بر خواست وشخصا برای مشکل راه حلی پیدا کرد .با یک جا نشستن

 

و زانوی غم بغل گرفتن هیچ مشکلی حل نمی شود.

 

دومی فکر کرد وگفت:اما اندرزهای پیران معرفت معمولا بار معنایی عمیق تری دارند.

 

و به این راحتی قابل بیان نیستند . آنچه تو میگویی هزاران سال است که بر زبان

 

همه جاریست و همه آن را میدانند . شیوانا منظور دیگری داشت.

 

پس بر گشتند و از شیوانا پرسیدند .

 

شیوانا لبخندی زد وگفت: وقتی یک انسان دچار مشکل میشود باید ابتدا خود را به

 

 نقطه صفر برساند

 

نقطه صفر وقتی است که انسان در برابر کائنات وخالق هستی زانو می زند و از او

 

 مدد می جوید . بعد از این نقطه صفر است که فرد می تواند به پا خیزد و با اعتقاد

 

به همراهی کائنات دست به عمل بزند.

 

بدون این اعتقاد وتوکل برای هیچ مشکلی راه حل پیدا نخواهد شد .

 

باز هم می گویم فاصله بین مشکلی که یک انسان دارد با راه چاره او فاصله بین

 

 زانوی او وزمینی است که بر او ایستاده .

 

 

*****************************************

 

 

شب میلاد

 

 

شب میلاد عزیزت ای یار شب غمگینی بود.

 

خانه از گل لبریز ، همه جا پرتو شمع

 

دوستانت همه شاد ، عاشقانت همه جمع

 

لیک در جمع عزیزان تو نبودی ...افسوس.

 

عکس زیبای تو در جام بلور

 

همه با یاد تو خندان بودند

 

و من خانه به طوفان داده

 

در میان همه گریان بودم

 

شمع همراه دل من می سوخت

 

چه کنم..بی تو در شادیها

 

بر دلم باز نبود

 

ای سراپا همه عشق

 

گریه شمع کجا؟

 

تو کجا با دل تنگ!

 

من که از اشک غریبانه چو دریا بودم

 

تو ندانی که چه تنها بودم

 

کاش میدانستی

 

شب میلاد عزیزت ای یار

 

من به اندازه چشمان همه مردم شهر

 

گریه کردم در خویش

 

 

       گریه ام بدرقه راهت باد__________

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 0:14  توسط الهه  | 


شستم کنارش , روی نیمکت سفید نیگام نکرد , نیگاش کردم  یه دختر بچه پنج شیش ساله با موهای خرمایی و لبای قلوه ای
- سلام کوچولو ,
سرشو برگردوند و لبخند زد
- سلام ,
چشاش قهوه ای روشن بود , صاف و زلال , انگار با چشاش داشت می خندید
- خوبی ؟
سرشو بالا و پایین کرد
- اوهوممم
- تنها اومدی پارک ؟
دوباره خندید , صدای خندش مثل قلقلک گوشامو نوازش می داد
- نههه ... اوناشن .. دوستام ...
با انگشت وسط پارکو نشون داد نگاه کردم , دو تا بچه , یه دختر و یه پسر سوار تاب شده بودن و بازی میکردن
خیلی ساکت و بدون هیچ سر و صدایی با تعجب نگاش کردم
- پس تو چرا تنها نشستی ؟ نمی خوای بری تاب
بازی .
سرشو به چپ و راست تکون داد
- نه , من ازونا بزرگترم
ایندفه من خندیدم , اونقدر جدی حرف می زد که کنترل خنده برام مشکل بود با چشای درشت شدش نگام کرد و گفت :
- شما نمی رین بازی ؟
اینبار شدت خندم بیشتر شد , عجیب شیرین حرف می زد
- من ؟ من برم بازی ؟ من که از تو هم
بزرگترم که ,خودشو کشید کنارم و دست کوچیکشو گذاشت روی گونه ام , خیلی جدی نگام کرد
- نه , شما از ما سه تا هم کوچولوترین ,
خیلی ...
نتونستم بخندم , نگاهش میخکوبم کرد و دست سردش که روی گونه ام ثابت مونده بود نمی دونستم جواب این حرفشو چی بدم
- دلتون می خواد با دوستای من دوست بشین ,
دستشو برداشت و دوباره لبخند زد ,
- ناراحتتون کردم ؟
آب دهنمو قورت دادم و گفتم :
- نه ... اصلا , صداشون کن
از روی نیمکت پرید پایین و آروم گفت :
- بچه ها .. بیان
بچه ها از همون فاصله دور صدا رو شنیدن و
از روی تاب پریدن پایین
- راستی اسم تو چیه خانوم کوچولو ؟
برگشت و دوباره با یه حالت جدی توی چشام نگاه کرد و گفت :
- من اسم ندارم , ولی دوستام به من می گن
آهو...
گیج شده بودم , اسم ندارم ؟ خواستم یه سئوال دیگه ازش بپرسم که بچه ها از راه رسیدن
- سلام .. سلام
جوابشونو دادم :
- سلام
پسربچه لپای سرخ و چش و ابروی مشکی داشت و دختر کوچولوی همراهش موهای بلند خرمایی با چشای متعجب و آبی ,پسر بچه به آهو نگاه کرد و پرسید :
- این آقا دوستته آهو جون ؟
آهو سرشو تکون داد و در حالیکه با دست پسرک رو نشون می داد گفت :
- این اسمش مانیه , چار سالشه , دو ساله که مرده , توی یه تصادف رانندگی , اینم نسیمه , اممم ... , پنج سالشه , سه روزه که مرده , ... ,
باباش ... باباش ... ( نسیم با دستای کوچیکش صورتشو گرفت و به شدت گریه کرد )
نمی تونستم تکون بخورم , خشکم زده بود صدای ضربان تند قلبمو به وضوح می شنیدم و همینطور صدای سکوت عجیبی که توی پارک پیچیده بود
آهو نسیم رو بغل کرد , چشاش سرخ شده بود
- باباش دوسش نداشت , خفش کرد , اونقدر گلوش فشار داد تا مرد , ببین ...
با دست گردن نسیم رو نشون داد دور گردن باریک نسیم یه خط متورم سیاه , یه چیزی شبیه رد دست به چشم می خوردحالم داشت بد می شد نمی تونستم چیزی رو درک کنم فقط نفس می کشیدم , به زحمت تونستم بگم :
- و تو ..؟
آهو لبخند زد ,
- من هفت سالمه , توی یه زیر زمین مردم , از گشنگی و تشنگی , زن بابام منو انداخ اون تو و درو روم بست , اونجا خیلی تاریک بود , شبا می ترسیدم , سه روز اونتو بودم ,یه شب چشامو بستم و از خدا خواستم منو ببره پیش خودش , خدا هم منو برد پیش خودش , منو بغل کرد و برد .
نمی تونستم باور کنم , همه چیز بیشتر شبیه یه فیلم وحشتناک بود تا واقعیت سه تا بچه معصوم , یعنی اینا .. اینا مرده بودن !
نسیم دیگه گریه نمی کرد , مانی دست آهو رو گرفته بود و می کشید : - بریم آهو جون ؟
- ما باید بریم .
به خودم اومدم ,
- کجا ؟
مانی با انگشت به یه گوشه آسمون اشاره کرد :
- اون جا
آهو خندید و گفت :
- ما خیلی کم میایم اینجا , اون بالا خیلی بهتره , خدا با ما بازی می کنه , تازه سواریمونم میده بچه ها خندیدن
- اگه ببینیش عاشقش می شی چشام خیس بود , خیلی خیس , اونقدر که تصویر اونا مدام مبهم و مبهم تر می شد
فقط تونستم از بین بغضی که توی گلوم گیر کرده بود بپرسم :
- خدا ..خدا چه شکلیه ؟
و باز هر سه تا خندیدند
آهو گفت این شکلی , دستاشو به دو طرفش باز کرد و شروع کرد به رقصیدن همونطور که می رقصید آواز می خوندنسیم و مانی هم همراه آهو شروع به رقصیدن کردند از پشت قطره های گرم اشکی که چشمامو پوشونده بود رقص آروم و رویاییشونو تماشا می کردم آوازی که آهو می خوند , ناخودآگاه منو به یاد خدا مینداخت خدایی که با بچه ها بازی می کنه صدای آواز مثل یه موسیقی توی گوشم تکرار می شد
بعد از چند لحظه دیگه هیچی نفهمیدم
***
چشمامو که باز کردم شب شده بود
دور و برمو نگاه کردم , پارک ساکت و تاریک بود و اثری از بچه ها نبود نمی دونستم چه مدت روی نیمکت خوابم برده بودو نمی تونستم چیزایی که دیده بودم باور کنم نگاهم بدون اراده به اون گوشه ای از آسمون که مانی نشون داده بود افتاد سه تا ستاره اون گوشه آسمون بود , نزدیک هم , و یکیشون پر نور تر از بقیه صدای آهو توی گوشم پیچید :
- تو از ما سه تا خیلی کوچولوتری , خیلی کوچولوتر
+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم بهمن 1385ساعت 0:35  توسط الهه  | 


 

خواب دیدم  در خواب با خدا گفتگو داشتم.

 خدا گفت:(( پس میخوای با من گفتگو کنی؟))

گفتم: اگه وقت داشته باشی.

خدا استقبال کرد و گفت:(( من همیشه وقت دارم چه سوالی در ذهن داری که میخوای از من بپرسی؟ ))

پرسیدم:چه چیزی بیشتر از همه شما را در مورد انسان متعجب میکنه؟

خدا پاسخ داد....اینکه آنها از بودن در دوران کودکی ناراحت میشوند .عجله دارند که زودتر بزرگ شوند و بعد حسرت دورانه کودکی را میخورند.

اینکه سلامتشان را صرفه بدست آوردن پول میکنند وب